![]() |
![]() |
|
| قفل سكوت را بايد شكست |
|
چه غريب بود اين منطق ما.. چه ميخواست ز ما اين عقل ما.. نه با احساس هم درد بود.. نه به ياري گريه هايمان مي آمد..! عقل و منطقي بود در جدالي طولاني.. با احساس و قلب ما... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:3 توسط رضا |
|
|
دانسته های ما بر بال باورهای مان بسته است . وقتی چیزی می اموزیم چندین چراغ در دهلیز باور ها می افروزیم ... بالاترین نا باوری مرگ است ..... در عرصه پیکارمان با مرگ .........تدبیری نمی دانیم ........................................ وقتی شبیخون میزند نا چار در بهت در ناباوری خاموش می مانیم .............................................................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:59 توسط رضا |
|
|
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 9:39 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با تو هستم ای قلم!
تو ای همراه و ای همزاد من ! سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سر نوشت شعر هایم را نوشتی دست خوش .... اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟ |
| پیوندها |
|
صادق هدایت احمد شاملو آوای آزاد بی تو هرگز شبی را به یادم سر کن شورای جوانان سوسیالست ایران زیباترین گناه یک فنجان آرامش داغ برای دلم |
|
RSS
|