تبليغاتX
روزهای ترانه و اندوه
قفل سكوت را بايد شكست

 

خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري!

 پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟

 تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام

محتاج توام .........

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:8  توسط رضا | 

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را
آرزو
میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی
خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط رضا | 

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه...

ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم...

 تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم...

 خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه...

آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟

ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:46  توسط رضا | 

در سکوت می توان نگاه را معنا کرد

و آن را با عشق به دل پیوند زد

می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد

و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت

می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط رضا | 

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:40  توسط رضا | 
 زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:27  توسط رضا | 
امروز با سبدی تهی از الفبا         آمده ای

در مرور من شتاب مکن   

همه خویش را         برایت زمزمه خواهم کرد    آرام  آرام

از کودکی (الف)       تا کهنسالی (ی)

اما ....

فردا با سبدی لبریز  از من  

 

                                              کجا خواهی رفت...!!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 6:51  توسط رضا | 

به او بگویید دوستش دارم،

به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،

 به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد،

 و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 5:54  توسط رضا | 

بهار من ..

 ای گل من ..

 آن چنان با تو در آمیخته ام....

  که صدای نفس پاک تو را با همه ی وجودم 

  احساس میکنم ..

 آن چنان با تو در آمیخته ام....

  که سایه ات را در شب تار هم می شناسم ...

 ای دوست...

 ای نازنین بهارم ..

 بیشتر با من باش ...  

با تو بودن را دوست دارم ...

 با تو بودن را میفهمم ...

 چشم برهم زنیم روزها  می گذرد ....

  تا نوید رسیدن بهاری نو را  دهند ..

 و طلوعی بزرگ ..

 آری..

 طلوع فردا.. لحظه ی مرگ زشتیهاست...

 و در آغوش کشید ن تو ....

 و پایان اسارت ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 6:11  توسط رضا | 
 
سلامم را می نویسم
تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم
نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن
به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار
نازنین من
می شود بگویی با چه زبان بگویم
که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم
این نیلوفری شمع مهربانی های توست
من التماس کدام گلدان را بکنم
که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای
حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد
برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند
و من بیشتر از برگها
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:7  توسط رضا | 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7:33  توسط رضا | 

 

می خواهم از تو برای تو و به خاطر تو بنویسم

در حالی که از پنجره اتاق به دوردست ها می نگرم از سیاهی شب تمام وجودم می لرزد

شبی که سکوت را برایم معنا می کند شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک می کند اما با این حال

ستاره های را می بینم که عاشقانه سوسو می زنند پروردگارا به کدامین گناه مجازات شدم من که مهربان بودم و وفا رسم زندگیم بود

در دو راهی قرا گرفته ام نه راه پس دارم نه راه پیش ...به یادم میادم می اید که گفتند :دنیا بی وفا است اما من با خودم می گویم که این دنیا خدایی هم دارد وکلی مجازات برای کسی در نظر می گیرد که قلبی را بی صدا می شکند غم بر صدایم رخنه کرده نفسهای خسته ام روی غربت تنهاییم سنگینی می کند نه میتوانم حرف بزنم ونه میتوانم سکوت لحظه ها را در هم بشکنم این زخمی است که از تو در قلبم به یادگار مانده...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:27  توسط رضا | 

من جلوه هستی را در حیای چشمان تو دیدم

تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم

صبورانه سوختم و ساختم

با منی ، با من بمان

تا سرود عشقم را با عشق بسازم

نتونستم ،نتونستم قد رعنا تو ببینم

آخه چشمی که پر آبه فرصت دیدن نداره

نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم

 آخه دستی که بلرزه جرات چیدن نداره


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:47  توسط رضا | 

 

 

دل دست هایم تنگ می شود گاهی

برای دستان گرمی که ذوب می کرد تنهاییشان را

دل چشم هایم تنگ می شود گاهی

یرای خیسی چشمانی که خیره می شدند -بی پروا- به آنها

دلم گاهی دلش تنگ می شود 

                                برای کسی که ...

                                                  دستانش را ...

                                                            چشمانش را ...

                                                                                 عاشقم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:54  توسط رضا | 

ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي كه هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچكس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:28  توسط رضا | 
شب را دوست دارم!

چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .

چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم

شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند

شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم.

از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:7  توسط رضا | 

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. 

بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم

 و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم

 تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:54  توسط رضا | 

اي مسافر ! اي جدا ناشدني !

گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !

 تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:50  توسط رضا | 

هیچوقت به دنبال کسی نباش که با اون بتونی زندگی کنی

 

همیشه بدنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی

 

                                                 تقدیم به تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 7:24  توسط رضا | 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بهونه نباش.

 گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

ببار باران که دل هوای یار کرده  و  یار باز هوای باران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:48  توسط رضا | 

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید

در شهر صدا که پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ی مهر تو شنید

چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سینه دلم از تو و یاد تو تپید

در سینه ی سردم ، این شهر سکوت

دیوار سکوت به صدای تو شکست

شد شهر هیاهو ، این سینه ی من

فریاد دلم به لبانم بنشست

خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت

من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور


 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:43  توسط رضا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:17  توسط رضا | 

برایت چه بنویسم از مهری که در رودخانه قلبم جاریست یا از طوفان سهمگینی که در دلم غوغایی به پا کرده و از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود جای داده

"ای مهربانترین"

دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام تو و با یاد تو پر کرده ام و سر انجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام

دوستت دارم معبود من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:14  توسط رضا | 

فردا روز ديگري است


كه بي تو


بر عمر تلف شده افزوده مي شود


همين روزها


روز رفتن از راه مي رسد


و من طوري از خيال تو گم مي شوم


كه انگار هرگز نبوده ام ... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:56  توسط رضا | 
آسمانی می کشم و آفتابی در آن

تاآسمانم تنها نباشد

 

زمینی می کشم و انسانی در آن

تا زمینم تنها نباشد

 

گل های آفتابگر دانم که می روند بخشکند

گریه ها می کنم

حالا دریایی دارم و ماهی دلی در آن

تا دریایم تنها نباشد

 

آسمانم کاغذی ست

زمینم کاغذی ست

انسانم کاغذی ست

گریه هایم اما حقیقت دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 9:23  توسط رضا | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:23  توسط رضا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:9  توسط رضا | 
 

آنگاه كه بوديم كسي پاس نمي داشت كه هستيم

                باشد كه نباشيم و بدانند كه هستيم

 

عشق آتشكده اي گيرنده پا بر جاست.

گر بيفروزيش شعلش از هر كران پيداس.

گر نه خاموش است و خاموشي كناه ماست.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:47  توسط رضا | 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...

صداش به شكل حزن پریشان واقعیت بود
و پلك هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند...

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر كرد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:0  توسط رضا | 

توی این کوچه بن بست به دنیا امدیم

                     توی این کوچه داریم پا می گیریم

 

هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست .

 و همه مردم شهر بانگ برداشتند که چرا سیمان نیست.

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست.

وزمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:37  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با تو هستم ای قلم!
تو ای همراه و ای همزاد من !
سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت
سر نوشت شعر هایم را نوشتی دست خوش ....
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
بی تو هرگز
ققنوس عشق
نسیم کویر
ستاره ها
شبی را به یادم سر کن
بيا تا قدر يكديگر بدانيم
من سکوت خویش را گم کرده ام
هجرت ثانيه ها
عشق پاييزي
انعكاس مهتاب
شورای جوانان سوسیالست ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM